به وبلاگ عاشقانه خوش آمدید

بی قرار توام و در دل تنگم ، گله‌هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

عشق

من پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

***************

ديگه يار نمي خوام وقتيكه مي بيني عشق دوروغه  چراغش بي فروغه

آخه وقتي كه وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟

*********

آن كس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد،

رهگذري بود روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها

 همان آوازي بود كه من گمان ميكردم ميگويد:            دوستت دارم

**********************

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:56  توسط محمد جواد نجفی  | 

صلاح نیست با هم باشیم

تو کنارم نشسته ای،ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری.نگاهت جای دیگری است.دور دور،خیلی دورتر از من.دلم برایت تنگ شده است.دلم میخواهد برایم حرف بزنی،دلم میخواهد از صدای گرمت،تمام وجودم را پر کنم.اما تو سکوت کرده ای.چشمانت غمگین،نگاهت مهربان،ولی خسته و نگران است.
میفهمم بارانم،تمام آنچه را که نمیگویی از چشمانت میخوانم.تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگیرد.قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزند.دستم را روی سینه ام میگذارم.نمیخواهم تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواهد بدوم،دور شوم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جایم تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهایم کف دستم را فشار داده ام که تمامش کبود شده است.
دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم که دیگر بس است.برو و دیگر حتی پشت سرت را هم نگاه نکن.دلم میخواهد فرار کنم،گم شوم،بمیرم.
برو بارانم،برو و زندگی کن،تو که میخواهی بروی پس بیشتر از این آزارم نده.برو و بگذار سعی کنم فراموشت کنم.
دارم هذیان میگویم؟تب دارم انگار!نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم.فقط از اینهمه ترس،از این اضطراب کشنده خسته شده ام.
هرروز که بیدار میشوم به خودم میگویم یعنی امروز آخرین روزیست که تو هستی؟هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میدهد.و من دیگر توانش را ندارم.بفهم بارانم.بفهم که نمیخواهم اینطور دوستم داشته باشی.
من کودک نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود.ای کاش مرده بودم،دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تورا.
آنوقت دیگر لازم نبود فکر کنی اشتباه کرده ای.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چه کرده ام که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدامین گناه مرا در این آتش میسوزانی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگر دل کوچک من به چه کسی ظلم کرده ،که اینگونه باید تقاص گناه نکرده را پس دهد؟
من خسته ام،از زندگی کردن خسته ام،از دست دل دیوانه ام خسته ام.دلم میخواهد بمیرم.میتوانی این را بفهمی؟فقط دلم میخواهد بمیرم......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:33  توسط محمد جواد نجفی  | 

رو ساحل سرخ دلت

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

                               بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

                                  سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

                                 تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

                                 عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

                             رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

                                  هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم 

                                    همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:30  توسط محمد جواد نجفی  | 

آرزوی من

 آرزوي من اين است که دو روز طولاني

                 در کنار تو باشم  فارغ از پشيماني

                            آرزوي من اين است يا شوي فراموشم

                                       يا که مثل غم هر شب گيرمت در آغوشم

آرزوي من اين است  که تو مثل يک سايه

             سر پناه من باشي لحظه های گريه

                     آرزوي من اين است نرم و عاشق و ساده

                               همسفر شوي با من در سکوت يک جاده

آرزوي من اين است  هستي تو من باشم

                    لحظه هاي هوشياري مستي تو من باشم

                                     آرزوي من اين است از سفر نگويي تو

                                                          تو هم آرزويي کن اوج آرزويي تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:23  توسط محمد جواد نجفی  | 

قلب من مال تو این تنها یادگاریه

رفتی ولی غم رفتنت را در دلم یادگاری گذاشتی چه یادگار قشنگی...!؟(قشنگیش واسه خاطرات با تو بودن) چه یادگار تلخی...(تلخیشم واسه لحظات بی تو بودن) واسه منی که الان هیچی نیستم همین غمت یک دنیاست. میدونی من با وجود تو پر می گرفتم وبال می گشودم به سوی آرزوهای محال ولی الان چی؟ الان نه حرفی نه دلی نه قلبی نه احساسی برام مونده... به خدا دلم واسه خودم میسوزه... وقتی به یاد حرفات می افتم به یاد قولایی که بهم دادیم. نمیدونم چرا با این همه سوختنم هنوزم دوستت دارم. نکنه طلسمم کردی؟ آره تو با چشمات با یک نگاه غریبانه منو این جوری اسیر خودت کردی... تو که دوستم داشتی چرا نتونستی باهام بمونی؟ چیه خیلی بد شدم همه تقصیرات را گردن تو انداختم...! نترس تو یک وکیل مدافع خوب داری که منم از پسش برنمیام و فقط دوست داره منو محکوم کنه و بد جوری ازت دفاع میکنه... میدونم هنوزم اگه ببینیش میشناسیش این وکیل مدافع عاشق کسی نیست جز قلب تو... مگه یادت رفته روزی که باهام عهد دوستی بستیم قلبامون با هم عوض کردیم... طفلکی قلب من چه عذابی میکشه در کنار یک غریبه که می خواد جای منو بگیره... یک حسی بهم میگه خیلی غمگینی حتی غمگین تر از من... ولی نمی تونم کاری واست بکنم جز دعا برای صبر بیشتر برات...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:15  توسط محمد جواد نجفی  | 

مجنون

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها

جان باخته ام.هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از

کوه بغلتانید هر جا آرامگرفت بدانید آنجا قبر من است.دستانم را از

تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.چشمانم را

باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.موهایم را

پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی

نداشتم.بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم

باشد.تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای

عزیزم برایم بگرید اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:14  توسط محمد جواد نجفی  | 

عشق به تو

سوار بر اسبی سفید به کلبه ی تو می آیم با سبدی پر از شقایق  

آسمانی لبریز از ستاره و اگر خواب بودی آنقدر منتظر می مانم که بیدار

شوی.  سپس دستهایم را در دستهایت می گذارم و تو را در آغوش میکشم

و حرف دلم را میگویم حرفی که سالها در آن غصه است.

آن وقت میگویم و آسمان ستاره باران میشود و می گویم:

 دوستت دارم با صداقت

 بی نهایت

تا قیامت

تقدیم به همه ی دوستان عاشق و دوست داشتنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:11  توسط محمد جواد نجفی  | 

به همین سادگی رفتی



ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده به امید روزی که تو بیایی ومن تورا ببینم ای دوست


به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روزه تازه . سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم . خودم اینو از تو خواستم

به جونه ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش . تا ابد بغض صدامی
تو  رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست د ارم اینو بخدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم پایه غمهات نمیموندم
واست اینهمه ترانه از تهه دل نمیخوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم
داری آب میشی میمیری . اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت میمیرم . تو کناره من نسوزی
از دلم نمیری عمرم . نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از بدن جدا شد

تو که تنها نمیمونی . منه تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگهدار اما دستامو رها کن
دسته تو اول عشقه . بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشته یه دیوار . واسه چشمات گریه میکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:8  توسط محمد جواد نجفی  | 

اگه تو رو دوست دارم

اگه تو رو دوست دارم خيلى زياد منو ببخش

   اگه تويى اون كه فقط دلم مى خوات منو ببخش 

          منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو مى شمارم

              منو ببخش اگه بهت خيلى ميگم دوست دارم 

                     منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مى چينم

                    منو ببخش اگه شبها فقط  تو رو خوابم مى بينم

                               اگه تو رو دوست دارم خيلى زياد منو ببخش

                           اگه تويى اون كه فقط دلم مى خواد منو ببخش

منو ببخش اگه واسه چشماى تو خيلى كمم

    تو يك فرشته اى  و من خيلى  باشم يك آدمم

      منو ببخش اگه برات مى ميرم و زنده مى شم

         اگه با ديوونه گى هام پيش تو شرمنده مى شم 

              منو ببخش اگه همش مى سپارمت  دسته خدا

                      اگه پيش غريبه ها به جاى تو مى گم شما

                منو ببخش من نمى خوام تو رو به ماه نشون بدن

                           نشونى تو نه به شب و نه دسته آسمون بدن 

                               منو ببخش اگه ميخوام تو رو فقط واسه خودم

                           ببخش اگه كمم ولى.....

                                                         زيادى عاشقت شدم

اگه تو رو دوست دارم خيلى زياد  منو ببخش

اگه تويى اون كه فقط دلم مى خواد  منو ببخش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:4  توسط محمد جواد نجفی  | 

کاش

کاش می دونستی چه شبهایی رو بدون دست های گرمت گذروندم.کاش معنی احساسم رو می فهمیدی تا منو تو این سکوت و حمله وحشیانه تاریکی تنها نمی داشتی.
الان می فهمم چرا وقتی به تنهایی یاسها و عطرشون فکر می کنم دلم براشون می سوزه.
تو مگه از کدوم آسمون اومده بودی که به زمینی بودن من خندیدی؟رفتی و من رو با کوله بار غم تنها گذاشتی.ومن موندم و موندم و یه دنیا تنهایی که باید یه عمر آزگار تحملش کنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 10:55  توسط محمد جواد نجفی  | 

بی قراری

بی قرار توام و در دل تنگم ، گله‌هاست
آه بی تاب شدن ،
عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب ،
که افتاده در آب
در دلم هستی و ،
بین من وتو فاصله‌هاست

آسمان ، با قفس تنگ ،
چه فرقی دارد
بال ، وقتی ،
قفس پر زدن چلچله‌هاست

پی هر لحظه ، مرا ،
بیم فرو ریختن است
مثل شهری که،
به روی گسل زلزله‌هاست

باز ،
می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو ، جواب همه مسئله‌هاست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 10:50  توسط محمد جواد نجفی  |